خلاصه داستان :
آرس و راکل نمی توانند راهی برای ادامه رابطه خود پیدا کنند و تصمیم می گیرند راه خود را جدا کنند. وقتی در زمستان دوباره همدیگر را می بینند....
خلاصه داستان :
این داستان مته، پسر خراب یک تاجر ثروتمند است که پدرش به او این باور را می دهد که به عنوان یک خدمتکار در یک شهر عثمانی در قرن شانزدهم تناسخ پیدا کرده است.
خلاصه داستان :
پاپی و برنچ و دوستانشان برای بازگرداندن نظم و متحد کردن ترول ها به یک ماموریت فوق العاده به تمامی سرزمینهای دیگر میروند. اما در این مسیر با مشکلات فراوانی مواجه می شوند و...
خلاصه داستان :
داستان درباره سازمانی سری به نام کینگزمن می باشد. بعد از اینکه در جریان یک ماموریت یکی از ماموران سازمان کینگزمن کشته می شود این سازمان تصمیم می گیرد تا نیرو های جدیدی را استخدام کند و...
خلاصه داستان :
اگه یه دختر سر به سرت بذاره، یعنی ازت خوشش میاد! متاسفانه، آکیتِرو با توجه به تجربه هایی که داره، می دونه واقعیت این طور نیست؛ چون هر دختری که با اون برخورد می کنه، کاری جز مسخره کردنش نمی کنه و تابه حال نتونسته با هیچ دختری قرار بذاره! خوشبختانه اون بیشتر سرش گرمِ به دست آوردن جایگاهی برای خودش و دوستای گیم دِوِلُپرش در کسب وکار داییشه. اما داییش این شرط رو می ذاره که آکیترو باید نقش دوست پسرِ دخترش رو بازی کنه و اون هم چاره ای جز قبول کردن نداره. با این تفاسیر، اگه خواهر کوچیکهٔ دوست صمیمیش ایروها که همیشه دستش میندازه از این قضیه خبردار بشه، چی کار می کنه؟
خلاصه داستان :
خدمتکار لیلیت که برای مراقبت از عمارت یوری جوان و خانواده اش استخدام شده است، بسیار مشکوک به نظر می رسد: او بیش از آن خوب است که واقعیت داشته باشد. هر غذایی که او سرو می کند خوشمزه می شود، پس از تمیز کردن آن، کل خانه برق می زند و از زمانی که او شروع به شستن لباس ها کرده است، همه لباس ها رایحه ای دلپذیر به مشام می دهند. علاوه بر این، چشمان زیبای شیطانی او فقط باعث تشدید سوء ظن یوری می شود. آیا لیلیت شاید یک جادوگر است یا یک جادوگر؟ یوری نمی تواند آن را بفهمد.
خلاصه داستان :
یک زن جوان شغلی در یک شرکت حقوقی انتخاب و زندگی خود را در نیویورک رها می کند تا در تلاشی برای یافتن خوشبختی در منطقه West Covina در کالیفرنیا باشد...