خلاصه داستان :
دنی رند ، یکی از اهالی متمول شهر نیویورک است که در کودکی به همراه والدینش به کشور تبت سفر میکند. اما قبل از رسیدن به مقصد ، هواپیمای آنها سقوط میکند و والدین او جان خود را در این سانحه از دست میدهند. دنی توسط اهالی کان لان نجات داده میشود و آنها فنون کنگفو را به او میآموزند و در نهایت به خاطر تواناییهایش ملقب به مشت آهنین میشود. پس از رسیدن به دوران جوانی ، دنی به شهر نیویورک بازمیگردد و کنترل شرکت چند صد میلیون دلاری پدرش را بار دیگر به دست می گیرد...
خلاصه داستان :
یک پسر نوجوان دوست دارد بتواند افکار خود را بیان کند در حالی که دختری از مدرسه اش آرزو دارد که بتواند احساسات خود را پنهان کند. هر دو خواسته برآورده می شود.
خلاصه داستان :
محله ای خطرناک به نام «گودال» که توسط یک خانواده مافیایی نجیب به نام کوچوالی اداره می شود. هنگامی که خانواده در خطر از دست دادن کنترل گودال هستند، کوچکترین پسر آنها اکنون باید به خانه خود بازگردد، جایی که هرگز نتوانست از آن فرار کند.
خلاصه داستان :
این داستان در برگیرنده ی داستان دو عاشق میباشد ، این دو عاشق در عین نزدیکی بسیار از هم دور هستند ، وهم اکنون حقیقت در یک قدمی آن هاست ،در یک سو پدری فداکار به اسم محمد کادیر که نمیخواهد دخترش رو از دست بدهد ، و در سوی دیگر فاطمانور که اسیر دنیایی شده که پدرش برایش تدارک دیده …
خلاصه داستان :
اوزان اکین سوی، پسری پر جنب و جوش، دختر باز، خوشتیپ و ولیعهد یکی از شرکت های بزرگ ترکیه، یعنی شرکت اکین سوی است. فقط به خاطر خطای بزرگی که مرتکب شده، از طرف باباش به روستا تبعید میشود و آنجا با دختر ساده و زیبا رویی به اسم نازلی رو به رو میشود. نازلی دختری که بدون پدر و مادر بزرگ شده و نور چشمی اهالی روستاست، توانسته روی پای خودش بایستد. اوزان تحت تاثیر این سادگی نازلی قرار گرفته، و در یک نگاه عاشقش میشود. البته اوزان در فکر ازدواج نیست، ولی اهالی روستا مثل او فکر نمیکنند
خلاصه داستان :
وقتی یاغمور بچه بود مادرش به آسایشگاه رفته.. یاغمور جوان باهوش، مهربان و سرزنده شده و ملک دختر جوون لجباز و عادلی هست که به طبیعت علاقه زیادی داره.کسی که قلب این دو جوون رو به هم میرسونه کسی نیست جز مادر ملک، رقیه.رقیه که به خاطر عصبانیت از دست دختر و داماد بزرگش به آسایشگاه رفته و یامور رو مثل پسرش خودش دوست داره
خلاصه داستان :
کیم مون هو یک خبرنگار محبوب است. او یک روز از حقیقت ماجرایی که در گذشته رخ داده است مطلع می شود. او عمدا به افرادی که با این پرونده مرتبط هستند نزدیک می شود و به آنها کمک می کند. در حین انجام این کار، او از حقیقت عذاب می کشد و ...