خلاصه داستان :
کاگویا تنها در اتاقش نشسته بود و یک آلبوم را نگاه می کرد. در داخل عکس هایی بود که خاطرات گذراندن با شیروگان و دوستانش در آکادمی شوچیین را به تصویر می کشید. همانطور که او ورق می زد، غرق در دلتنگی، خاطرات کاگویا دوباره سرازیر شد.
خلاصه داستان :
زندگی یک دانش آموز 17 ساله دبیرستانی زمانی تغییر می کند که او بیلبوردی را روی نمای بیرونی مدرسه آویزان می کند که روی آن نوشته شده بود "مراقب باش: متجاوزی اینجا پنهان شده است"...
خلاصه داستان :
در سال 712 پس از میلاد و در زمان سلطنت امپراتور Rui Zong از سلسله تانگ، عظمت سلسله تانگ همچنان ادامه دارد، اما در زیر شکوفایی، خطرات پنهان در کمین است و طوفانی در راه است. نیروهای مختلف در حال حرکت هستند، ...
خلاصه داستان :
داستان دو دوست صمیمی در دهه هشتاد کره جنوبی که با ساخت فیلمی بهنام مادام اما، باعث بهانه برای استفاده بیشتر از سانسور در این کشور شدند اما...
خلاصه داستان :
«هیبیکی»، دانشآموز دبیرستانی که ناگهان به دنیای دیگری منتقل شده است، در علفزاری پهناور از یک جهان فانتزی که محل سکونت هیولاهاست، به تنهایی سرگردان میشود. تمام دارایی او، مهارتهای غیرجنگی و سادهای مانند مهارت «ارزیابی» است. با این حال، او از این وضعیت ناامیدکننده، به لطف برخوردهای تازه نجات مییابد و قدرتهای بینظیرش شکوفا میشود.
خلاصه داستان :
لی اوی یونگ، زنی موفق در محل کار اما ناموفق در زندگی عاطفی، برای یافتن عشق وارد دنیای قرارهای آشنایی میشود و با دو مرد کاملا متفاوت روبهرو میشود؛ یکی مردی آرام و خانواده دوست و دیگری آزادی خواه و بی قید. آشنایی با این دو نفر زندگی احساسی او را وارد مسیری تازه و پرچالش میکند.
خلاصه داستان :
وقتی والدین جیانگ مو از هم جدا شدند و زندگی شون به دو مسیر کاملاً متفاوت رفت. اون تو جنوب بود و اون یکی تو شمال. جیانگ مو برای درس تلاش می کرد، ولی جین چائو برای زنده موندن می جنگید. دنیای جیانگ مو خیلی ساده بود،فقط مدرسه و خونه.
خلاصه داستان :
داستان درمورد یه ادغام مضحک دانشگاهیه قرار میشه دانشکده علوم کامپیوتر و دانشکده مدلینگ باهم ادغام بشن تو دانشکده مدلینگ دختری بعد از شرکت تو یه برنامه دوست یابی محبوبیت زیادی پیدا کرده و یک میلیون فالور داره و به خاطر جذابیتش تو چشم همه است از طرف دیگه تو دانشکده کامپیوتر پسری هست که قدرت حل هر مشکلی رو تو کمترین زمان داره اما هر اشتباهی اندازه سر سوزن هم از درس میندازتش برای همین از صبح تا شب سرش تو کامپیوترشه و کاری هم به دوست داشتن و پیدا کردن نداره تا اینکه بعد این ادغام این دو سر راه هم قرار میگیرن